Document Type : Research Paper
1. مقدمه
انسان برای ارتباط با جهان و درک محیط پیرامونش از حواس خود بهره میبرد و سپس، برای ارتباط با دیگر انسانها، درک و دریافت خود را از جهان در قالب زبان رمزگذاری میکند. اینکه حواس مختلف چقدر در قالب زبان قابلرمزگذاری و بازنمایی هستند، اخیراً موضوع پژوهشهایی قرارگرفته است؛ برای مثال لوینسون و مجید[1] (2014) در مورد تفاوت حواس در میزان زبانگریزی[2] تحقیق کردهاند. آنها معتقدند پرداختن به این مسئله به ما کمک میکند که دریابیم ذهن چگونه کار میکند و زبان چگونه با دیگر قوای ذهنی تعامل دارد. استرایک لیورز[3] (2015) با بررسی مجموعه دادههایی از دو زبان انگلیسی و ایتالیایی به این نتیجه رسید که صفات مرتبط با حس لامسه زیاد هستند و صفات مرتبط با حس شنوایی کم؛ در عوض اسامی مربوط به حس شنوایی بیشتر از اسامی مربوط به حس لامسه است. وینتر[4] و استرایک لیورز (2018) نیز به این موضوع اشاره میکنند که نتایج تحقیقات انجامشده در این حوزه نشان داده است که در بیشتر زبانها، افعال مرتبط با دو حس بینایی و شنوایی بیشتر از دیگر حواس است و همینطور این افعال دستخوش گسترش معنایی[5] برای تحت پوشش قراردادن دیگر حواس میشوند. از آنجا که نقش عواملی چون فرهنگ باعث ایجاد تفاوت در بازنماییهای زبانی میشود (Majid, 2015)، نیاز است در هر زبان چگونگی این رمزگذاریها و بازنماییها مشخص شود و به این پرسش پاسخ داده شود که آیا فرضیههای مذکور در تمام زبانها مصداق دارند یا خیر.
در پژوهش حاضر در صدد آن هستیم که میزان رمزگذاریهای دو حس شنوایی و چشایی را در زبان فارسی نو در قالب سه مقولۀ واژگانی اسم، صفت و فعل مشخص کنیم. پرسشهای این پژوهش از این قرارند: حس شنوایی در مقایسه با حس چشایی در سه مقولۀ واژگانی اسم، صفت و فعل در زبان فارسی به چه میزانی رمزگذاری زبانی میشود؟ چه تفاوتی میان توزیع رمزگذاریهای زبانی در این سه مقوله در این دو حس در زبان فارسی وجود دارد و در نهایت، در چارچوب مطرحشده توسط استرایک لیورز (2018)، چه تفاوتی میان رمزگذاریهای زبانی این دو حس در دو زبان فارسی و انگلیسی وجود دارد؟
2. پیشینۀ پژوهش
در این قسمت ابتدا چارچوب کلی زبانشناسی حسی معرفی می شود و به نظراتی که در این نگرش وجود دارد، اشاره میشود. پس از آن، به بحث مقولات واژگانی و نحوۀ نگرش زبانشناسی حسی به این موضوع پرداخته میشود.
2ـ1. زبانشناسی حسی و حواس شنوایی و چشایی
پرداختن به این موضوع که انسانها چطور در مورد حواس خود صحبت میکنند از حدود سالهای 1957 به بعد در آثار محققانی چون اولمان[6] (1959)، ویلیامز[7] (1976) و ویبرگ[8] (1983) مطرح شده (Winter & Strik Lievers, 2018)، اما استفاده از عنوان «زبانشناسی حسی[9]» به عنوان یک شاخۀ بینرشتهای مطالعاتی، در آثار اخیر همچون کتاب وینتر[10] (2019) باب شده است که البته او کتاب را برگرفته از رسالۀ دکتری خود میداند (Winter, 2019: XIII). این شاخۀ مطالعاتی، زبان را به حواس مرتبط میکند؛ به عبارت دیگر در این شاخه مشخص میشود که سخنگویان زبانهای مختلف آنچه را که توسط حواس مختلف دریافت میکنند، چگونه در قالب زبان بازنمایی میکنند. در مورد این که تعداد حواس چقدر است، توافقنظر وجود ندارد، اما پنج حس پایه که به حواس ارسطویی[11] معروف هستند؛ شامل حسهای بینایی، شنوایی، بویایی، لامسه و چشایی، موردتوافق همه هستند. در تحقیق حاضر، دو حس شنوایی و چشایی مورد توجه قرارگرفته است. حس شنوایی طبق سلسلهمراتب حواس[12] (Ulman, 1959) بعد از حس بینایی، در رأس سلسلهمراتب جای دارد و جزء حواس برتر و بالاتر قرار گرفته است؛ زیرا این حس با تفکر و عقلانیت انسان ارتباط دارد. در برابر، حواس لامسه و چشایی که با غرایز و نفسانیات انسان مرتبط هستند، جزء حواس مرتبه پایینتر محسوب شدهاند. اگر چه این نوع نگاه به حواس و این نوع مرتبهبندی موردتوافق همگان نیست، از آنجا که تحقیقات بهلحاظ زیستی و عصبشناختی تفاوتهایی میان حسهای مرتبه بالاتر و پایینتر نشان دادهاند (Winter, 2019: 11-13)، در این پژوهش یک حس از حواس مرتبۀ بالا و یک حس از حواس مرتبۀ پایین جهت مقایسه انتخاب شده است. از جمله این تفاوتها این است که در مورد حس بینایی که از حواس مرتبه بالاست، تصور میشود که بین نیم تا دو سوم مغز برای پردازش بصری استفاده میشود و هنگامیکه چشمها بازهستند، دو سوم از فعالیت الکتریکی مغز را به خود اختصاص میدهند. جالب است که در تحقیقات انجامشده در خصوص رمزگذاری زبانی حواس نیز، حس بینایی بیشترین میانگین قدرت درکی را در زبانهای مورد بررسی داشته است (Lynott & Connell, 2009؛ شریفی و صبوری، 1402). نتیجۀ تحقیق اسپید[13] و مجید (2019) نشان میدهد که تظاهرات حسی ـ حرکتی[14] حواس مرتبۀ پایین از جمله حس چشایی کم است؛ از اینرو این دو محقق معتقدند درک زبان مرتبط با این حواس متکی به تظاهرات هیجانات و احساسات و همچنین، تظاهرات دو حس بالاتر یعنی بینایی و شنوایی است. بهعبارت سادهتر، حواس پایینتر از طریق حواس بالاتر و هیجانات درک میشوند. وینتر (2016) نیز بر این نکته اذعان دارد که چه در رفتار و چه در مغز، حسهای چشایی و بویایی بهشدت به پردازش هیجانات مرتبطاند. وینتر نشان میدهد که به قیاس با این وابستگی مغزی، واژگان این دو حس هم ظرفیت هیجانی احساسی بیشتری نسبت به واژههای مرتبط با دیگر حواس دارند. با توجه به آنچه گفته شد، در خصوص وضعیت زیستی ـ عصبشناختی[15] دو حس منتخب توضیحاتی در ادامه ارائه میدهیم.
کورتکس شنوایی اولیه[16] که بر روی لوب گیجگاهی[17] و در کنار هر یک از نیمکرههای مغز قرار دارد، در تحلیل کردن پیامهای شنیداری پیچیده بهویژه در زمانبندی صدا مانند پیشی و پسی[18] در اصوات گفتار انسان نقش دارد. اطلاعات واردشده به هر دو گوش، در کورتکسهای شنوایی، روی هر دو هر طرف کورتکس کدگذاری میشود. اندام مرتبط با حس شنوایی گوش است. گوش میتواند صدای موسیقی، صداهای زبانی و صداهای محیطی را از هم متمایز کند و به این ترتیب، کمک بزرگی به حیات انسان بنماید. ادراک از طریق گوشهای انسان نسبت به چشمان او سریعتر است؛ بنابراین صدا زودتر پردازش میشود تا تصویر. برای مثال، در حالیکه محرک بینایی در حال پردازش است، هفت تا هشت واژه درک و دریافت میشوند (Shelton & Kumar, 2010). از آنجا که این حس برای ایجاد ارتباط با محیط پیرامون انسان و البته تعامل انسانها با یکدیگر نقش مهمی دارد، وجود آن برای انسان اهمیت بسیار زیادی دارد. حس شنوایی همچون حس بینایی که با مؤلفههای مختلفی ازپدیدهها[19] مثل شکل، اندازه، رنگ و دیگر کیفیات در ارتباط است و یا مانند حس لامسه که با فشار، گرما، زبری و نرمی و مؤلفههای مشابه دیگر در چیزها مرتبط است، با مؤلفههای بلندی، زیروبمی و کشش و شدت صدا در ارتباط است. این مؤلفهها ممکن است مانند رنگ و شکل و اندازه برای انسانها ملموس نباشند، اما انسانها میتوانند بین صدای بلند و آرام یا زیر و بم تمایز قائل شوند. صفاتی چون «بم» و «زیر»، «کلفت» و «نازک» و «کشدار» که برای صدا بهکار میروند، نشاندهندۀ توجه انسانها به این ویژگیهای صداست.
اندامِ حس چشایی، زبان است که با اندام حس بویایی یعنی بینی رابطۀ نزدیک دارد، اما جالب است بدانیم مرکز درک چشایی که در لوب آهیانهای[20] مغز قرار دارد، کمی عقبتر از بخش لامسۀ زبان و دهان است؛ به این دلیل عملاً درک کامل چشایی علاوهبر حس بویایی، تحتتأثیر حس لامسه نیز هست (حائری روحانی، 1382: 84). حس چشایی، یک حس شیمیایی محسوب میشود و جزء اولین دستگاههای حسی انسان بهشمار میآید (خداپناهی، 1383: 180). این امر بهنوعی نشاندهندۀ ابتداییبودن این حس است. انسان قادر است صدها مزۀ مختلف را درک کند. تصور میشود که تمام این مزهها مجموعهای از مزههای چشایی اولیه باشند، همانطور که تمام رنگهایی که میبینیم در واقع ترکیبی از سه رنگ اصلی هستند (گایتون، 1387: 662). باوجوداین، همچنان که پیشتر گفته شد، علیرغم ابتداییبودن دستگاه حس چشایی و اهمیت این حس در بقای انسان، رمزگذاری این حس در زبانها آسان به نظر نمیرسد. با توجه به آنچه گفته شد، یعنی تفاوت حواس بهلحاظ عصبشناختی و زیستی، مؤلفههای مرتبط با هر حس و تفاوت میزان زبانگریزی آنها، چگونگی و سهم رمزگذاری زبانی حواس در زبانها موردتوجه زبانشناسان قرار گرفته است.
2ـ2. زبانشناسی حسی و مقولات واژگانی
واژهها نیز چون دیگر پدیدهها دستهبندی شدهاند و برای این دستهبندیها که بر اساس ملاکهای متنوعی صورت گرفته، اسامی مختلفی گذاشته شده است؛ عباراتی چون اجزای کلام[21]، مقولات نحوی[22]، طبقات دستوری[23]، طبقات واژگانی[24] و مقولات واژگانی[25] کمابیش با یک معنا برای دستهبندی واژهها به کاررفتهاند. از جمله معیارهایی که برای مقولهبندی واژهها به کارگرفته شده، میتوان به معیارهای صرفی (برای مثال چه وندی به چه پایهای[26] اضافه شده)، معیارهای نحوی (برای مثال واژۀ موردنظر چه جایگاهی را در عبارت اشغال کرده)، معیارهای معنایی (واژۀ موردنظر چه نوع معنایی را بازنمایی کرده) و معیارهای آوایی (برای مثال جای تکیه[27] در واژۀ موردنظر کجاست) اشاره کرد (Winter & Stirk Lievers, 2018). البته برخی از محققان مقولات دستوری را از مقولات واژگانی متمایز میکنند و یکی از ملاکهای تمایزشان این است که مقولات واژگانی دارای محتوای معناییاند. راش[28] (1999) در مورد چگونگی مقولهبندی، چهار ویژگی را مطرح میکند:
1ـ اعضای یک مقوله به یک نسبت عضو مقوله نیستند؛ 2ـ اعضای مقوله، دارای ساختار شباهت خانوادگی هستند؛ 3ـ حاشیههای یک مقوله مبهم است (یعنی وضعیت اعضای حاشیهای به اندازه اعضای اولیه شفاف نیست)؛ 4ـ مقولهها را نمیتوان توسط تعداد یکسانی از مشخصههای لازم و کافی تعریف کرد.
این نوع نگاه به مقولهبندی به نگاه ردهشناسان نزدیک است، زیرا آنها اعضای یک مقوله را به یک اندازه و میزان، عضو آن مقوله نمیدانند و به مفهومی تحتعنوان سرنمون یا نمونۀ اولیه[29] اعتقاد دارند که شامل اعضایی از مقوله میشوند که دارای تمامی ویژگیهای آن مقوله هستند، در حالیکه برخی اعضا دارای تمام ویژگیها نیستند که به آنها اعضای حاشیهای و فرعی[30] میگویند (Croft, 2003: 162).
درست است که در مورد تعداد مقولات و اصطلاحات بهکاررفته در تعریف آنها توافقنظر کامل وجود ندارد، اما در صورت اعتقاد به مفهوم مقولهبندی، در این نکته که سه مقولۀ اسم، فعل و صفت از مقولات پایهای هر زبانی هستند، اختلاف نظری وجود ندارد. این سه مقوله از مقولات محتوایی محسوب میشوند و برای تمایزشان برخی ویژگیهای مشترک در همۀ زبانها وجود دارد و البته برخی ویژگیهای زبان وابسته. به همین جهت در این مقاله این سه مقوله در مورد حواس شنوایی و چشایی موردنظر قرار گرفته است.
3ـ2. پژوهشهای مرتبط با تحقیق حاضر
تا آنجا که نگارندگان بررسی کردهاند، در خصوص بررسی حس شنوایی بهطور مجزا از حواس دیگر در زبان فارسی و چارچوب علم زبانشناسی، پژوهشی منتشر نشده است. بهطور کلی، در خصوص حواس، از منظر زبانشناسی شناختی پژوهشهایی انجام شده است که بیشتر این تحقیقات متمرکز بر حسآمیختگی[31] و تعیین حوزههای مبدأ و مقصد[32] در ترکیبات حسآمیخته بوده است. پژوهش افراشی و جولایی (1399) از این دست است. در مورد حواس دیگر در چارچوبهای دیگر زبانشناختی، مانند چارچوب شناختی ـ فرهنگی[33] آثاری منتشر شده است؛ برای مثال، شریفی و یزدانمهر (1401) مقایسهای در خصوص مفهومسازیها و رمزگذاریهای زبانی حس بویایی در زبان فارسی و روسی انجام دادهاند و شباهتها و تفاوتهای این دو زبان را بهلحاظ مفهومسازیها و رمزگذاریهای زبانی این دو حس در این چارچوب نشان دادهاند.
در خصوص حس چشایی، مرتبطترین اثر داخلی با موضوع این پژوهش، مقالۀ کریمی و همکاران (1392) است که در خصوص حس چشایی در آثار مولوی منتشر شده است. کتاب بگلی[34] (2021) در خصوص مفهومسازیهای حس چشایی در زبان انگلیسی هم از جمله آثار خارجی مرتبط با این تحقیق است. نتیجۀ بررسی مفهومسازیها و رمزگذاریهای زبانی در زبان انگلیسی طبق گفتۀ مؤلف کتاب مذکور این است که رمزگذاریهای زبانیِ این حس محدود و اساساً رمزگذاری این حس دشوار است؛ با اینحال این کمبودن بازنمایی و دشواربودن رمزگذاری به معنای بیاهمیتبودن آن نیست.
مطالعات نگارندگان نشان داد که در چارچوب زبانشناسی حسی آثار اندکی در داخل کشور به انجام رسیده است که تحقیقات شریفی و صبوری (1402، الف؛ 1402، ب، انتشار آنلاین) از آن جملهاند. پژوهش نخست در خصوص تفاوت حواس در توزیع صفات حسی در داستانهای کوتاه رئال و سوررئال فارسی معاصر است و هدف از تحقیق آن بوده که با بررسی توزیع صفات حواس مختلف در این داستانها اول اینکه معلوم شود کدام حس بیشترین صفات حسی را به خود اختصاص داده و دوم اینکه آیا این توزیع منطبق با ویژگیهای رئال و سوررئال بودن آثار هست یا خیر. در پژوهش دوم، میانگین قدرت درکی حواس پنجگانه در زبان فارسی مشخص و معلوم شده که این میانگین در صفات حسی فارسی تفاوت اندکی با سلسلهمرتبۀ میانگین قدرت درکی[35] لینوت و کانل[36] (2009) دارد که بر اساس صفات حسی انگلیسی ارائه شده است. از یک سو، با توجه به اهمیت حواس و نقش مهم آنها در حیات انسانها و مفهومسازیهای مختلف آنها در زبان، و از سوی دیگر، تفاوت زبانها در رمزگذاریهای زبانی (که ناشی از تفاوتهای فرهنگی است)، جای کار در خصوص جنبههای مختلف این رمزگذاریها و منعکسکردن شباهتها و تفاوتها در حوزههای بینازبانی وجود دارد. از اینرو، این پژوهش با هدف کسب اطلاعاتی در این زمینه به انجام رسیده است.
3. مبانی نظری
وینتر و استرایک لیورز (2018) در مورد حس شنوایی معتقدند که این حس مسئول آن نوع کیفیت درکی است که ذاتاً پویا[37] است و تجربۀ شنوایی شامل بخش عمدهای از پویایی فضایی ـ زمانی[38] است؛ حتی چیزی بیش از آنچه در تجربۀ دیگر حواس وجود دارد، که البته این ادعای اخیر جای بحث دارد. علت پویایی حس شنوایی را در وهلۀ اول به دلیل ارتباط زیاد تولیدات صوتی با حرکت دانستهاند و در وهلۀ بعد، اینکه صداهایی که ما میشنویم عموماً زمانگذر هستند و اگر هم اینطور نباشند، دستخوش تغییرات درونی مانند تغییرات فرکانس هستند. به دلیل نیازمندی صدا به حرکت و کنش، می بینیم که یک تکه سنگ بهخودیخود صدایی ندارد، اما اگر آن را پرت کنید و در آن شکافی ایجاد بشود و بشکند، یا به جایی بخورد و آن را بشکافد، صدا ایجاد میشود. به عبارت دیگر، یک چیز صدا ندارد و برای تولید صدا باید بیش از یک چیز وجود داشته باشد. با توجه به ماهیت رویدادبنیاد، یعنی فرایندیِ چیزهای صدادار، صدا زمان را اشغال میکند؛ یعنی نیازمند گذر زمان است، برخلاف چیزهایی که ممکن است بهطور کامل در یک لحظۀ زمانی وجود داشته باشند و نیازمند گذر زمان نباشند. با توصیفاتی که صورت گرفت، صداها همانند رنگ یا شکل چیزها نیستند که به اشیا و چیزها چسبیده باشند و جزئی از آن اشیا یا چیزها باشند؛ حتی آنهایی که مخالف گفتههای بالا در مورد خصوصیت پویای صدا هستند و معتقدند یک شی هم میتواند صدا تولید کند، مثلاً بلرزد هم نمیتوانند انکار کنند که همان لرزش نیازمند محرک بیرونی است؛ یعنی لرزش در ذات شیء نیست.
بهعنوان نمونهای از ارتباط تولید صدا با حرکت، میتوان تولید صدا توسط تارهای صوتی[39] و در دستگاه گفتاری انسان را مثال زد که همۀ ما هر روزه با آن سروکار داریم؛ البته همپوشی این رابطۀ حرکت و صدا همیشه کامل نیست. بدین معنا که ممکن است صدا را بشنویم و حرکت را درک نکنیم، یا حرکت را احساس کنیم، ولی صدایی نشنویم که این مسئله بهدلیل محدودیتهای حواس انسان است. برای مثال، اگر حرکتی را در فاصلۀ خیلی دور ببینیم، ممکن است صدایی از آن نشنویم. همینطور، ممکن است صدای بالزدن برخی حشرات در دامنۀ شنوایی ما انسانها نباشد. همچنین، ممکن است اگر موسیقی را با چشمان بسته گوش کنیم، شاهد حرکتی نباشیم، اما صدا را بشنویم. بنابراین، در حالیکه حرکتها مولد صوت هستند و همۀ صداها با حرکت ایجاد میشوند، اما همۀ صداها و مولدهای صدا در محدودۀ حواس ما نیستند. این رابطۀ بین صدا و حرکت که در مورد صدا خیلی قوی است، در مورد دیگر حواس به این قوت نیست. ویژگی دوم صدا که ماهیت پویا به آن میدهد، ویژگی زمانگذر بودن یا دیرش زمانی است، یعنی اینکه صدا آغاز، میانه و پایان دارد. بنابراین، در یک محدودۀ زمانی تولید میشود، اما برای همیشه ادامه پیدا نمیکند. واژههایی مثل squealling (جیغ کشیدن)، beeping (بوق زدن) و barking (پارس کردن) نشاندهندۀ این ویژگی هستند. با توجه به دو ویژگی فوق، انتظار میرود که رمزگذاریهای زبانی حس شنوایی در مقولۀ فعل که بیشتر متضمن این دو ویژگی است، بیش از دو مقولۀ دیگر یعنی اسم و صفت باشد.
باوجوداین، در خصوص حس چشایی وینتر و استرایک لیورز (2018) بر این باورند که اگر چه این حس حداقل بهصورت موقت میتواند دارای پویایی باشد (مثلاً شخص ممکن است آرامآرام از مزۀ یک چیز در دهانش آگاهی پیدا کند، یعنی مزۀ یک چیز در دهان بهتدریج و آرامآرام قویتر بشود و سپس از بین برود)، اما این حس فاقد بسیاری از ویژگیهای پویایی حس شنیداری است . بهعلاوه این حس بسیار با «چیزها» سروکار دارد، یعنی ما فکر میکنیم که یک چیز بهطور خاص این مزه را میدهد؛ یعنی مزه یا طعم ویژگی یک چیز یا شیء است، در حالیکه صدا، حاصل کنش یا حرکت یک چیز یا یک شیء است.
با توجه به ماهیت متفاوت این دو حس، وینتر و استرایک لیورز پیشبینی میکنند که نحوۀ توزیع نمونهها و مصداقهای این حواس در قالب مقولات زبانی متفاوت باشد.
4. روش
پژوهش حاضر به روش توصیفی ـ تحلیلی انجام شده است. این پژوهش از نوع دادهبنیاد است، بنابراین برای انجام آن نیاز به منبع داده بود. یکی از دشواریهای پژوهشگران این بود که هیچ پایگاه داده[40]ای وجود ندارد که واژگان حسی زبان فارسی را فهرست کرده باشد. افزون بر این، محققین با سه نوع داده مواجه بودند: دستۀ نخست، واژههای حسی که کاملاً به یک حوزۀ حسی (در این مقاله حس شنوایی یا چشایی) تعلق دارند؛ مانند «صدا»، «بانگ» ، «آواز» و «ندا» که در مقولۀ اسامی حس شنوایی قرار میگیرند یا «شنیدن» و «گوش کردن» که در مقولۀ افعال حس شنوایی قرارمیگیرند، یا «بیصدا» و «ساکت» که در مقولۀ صفات حس شنوایی قرار میگیرند؛ یا «مزه»، «طعم» و «ذائقه» که در دستۀ اسامی حس چشایی؛ «چشیدن»، «مزه دادن» و «طعم داشتن» که در دستۀ افعال حس چشایی و «بیمزه» و «مزهدار» که در مقولۀ صفات چشایی قرار دارند. دستۀ دوم واژههایی هستند که تاحدی به مقولۀ شنوایی مرتبطاند، اما به حس یا حواس دیگری هم قابلانتساب هستند؛ برای مثال، «آهسته» هم به حس شنوایی قابلانتساب است و هم به حس بینایی، یا «خشن» هم به حس شنوایی مرتبط است و هم به لامسه. دستۀ سوم واژههای غیرحسی هستند. در این پژوهش دستۀ سوم از بررسیها حذف شدند، اما در مورد دستۀ دوم محققین واژههایی را در نظر گرفتند که طبق رویکرد لینوت و کانل (2009) بیشتر به حس شنوایی تعلق داشتند تا به حواس دیگر. برای تصمیمگیری در مورد میزان تعلق واژه به حواس مختلف در بخش صفات و اسامی، از نتایج تحقیق شریفی و صبوری (1402 الف؛ 1402، ب) تا حد ممکن استفاده شد[41]. این در حالی است که در بخش افعال، ملاک و معیار، نظر دو محقق این تحقیق بوده است که بهطور جداگانه در مورد واژهها نظر دادهاند و در صورت مطابقت نظرات، واژهها در مقولات مختلف حس شنوایی یا چشایی در نظر گرفته شده و انتخاب شدهاند.
با توجه به آنچه گفته شد، از آنجا که لازم بود تحلیل بهصورت دستی صورت بگیرد، میزان دادهها نمیتوانست زیاد باشد و در عینحال لازم بود به منبعی معتبر و قابلاستناد ارجاع شود. از سوی دیگر، به این دلیل که قرار بود دادههای دو حس با هم مقایسه شوند، امکان انتخاب پیکرههای متفاوت و پایگاه دادۀ[42] باز در این پژوهش وجود نداشت. از اینرو، فرهنگ بزرگ سخن (1381) به این منظور انتخاب شد که افزون بر متأخربودن، با 8592 صفحه از جامعیت خوبی نیز برخوردار است. مداخل این فرهنگ دو بار بهطور کامل بررسی شد؛ یک بار برای جمعآوری اسامی، افعال و صفات مرتبط با حس شنوایی و بار دوم برای جمعآوری همین دادهها برای حس چشایی. پس از استخراج دادهها، بسامد هر یک از مقولات واژگانی برا ی هر حس محاسبه و دادههای دو حس با یکدیگر مقایسه شد. از آنجا که پژوهش مشابهی در زبان انگلیسی توسط وینتر و استرایک لیورز (2018) به انجام رسیده بود، در پایان، یافتههای تحقیق حاضر با تحقیق مذکور مقایسه شد.
5. یافتهها
پیشتر ذکر شد که برای پیبردن به این مسأله که حس شنوایی در زبان فارسی نو در قالب کدام مقولۀ واژگانی (اسم، صفت یا فعل) بیشتر بازنمایی شده است، به شمارش موارد ظهورنمونههای[43] حسی هر مقوله پرداختهایم. از آنجا که از فرهنگ بزرگ سخن استفاده کردهایم، نمونهها منحصربهفرد بودهاند؛ بهعبارت دیگر، از یک نمونه، برای مثال، فعل حسی «مزه کردن» یا اسم «مزه» یا صفت «مزهدار» چندین مورد در منبع داده وجود نداشته و بنابراین، هر نمونه تنها یکبار شمارش شده است. در ادامه، در جدول (1) تعداد اسامی، صفات و افعال شمارششده در خصوص حس شنوایی ارائه میشود:
جدول 1. تعداد اسامی صفات و افعال حس شنوایی
همچنانکه ملاحظه میشود، تعداد افعال شنوایی بیش از صفات، و تعداد صفات بیش از اسامی است. در مورد دادههای فوق چند نکته قابلذکر است. در خصوص افعال، شمارش این گونه انجام شد که چنانچه فعل سبک یا همکرد در فعل مرکب تغییر میکرد، دو فعل شمارش میشد؛ برای مثال، «فریاد زدن» و «فریاد کشیدن» دو فعل شمارش شده است. همینطور «صدا زدن» و «صدا کردن»، «هو کشیدن» و «هو کردن»، «جیغ زدن» و «جیغ کشیدن» و غیره. نکتۀ دیگر در مورد صفات است: بیشتر صفاتِ شنوایی در واقع صفات مرکبی بودند که پایۀ فعلی داشتند. از مجموع 366 صفت، 160 مورد (تقریباً نیمی از صفات)، صفات غیرفعلی بودند. برای مثال، «کر»، «لال»، «ساکت»، «خوشصحبت» «خوشزبان» و بقیۀ صفات صفات فاعلی و مفعولی بودند؛ مانند «مویهکن»، «گویا»، «شنوا»، «حرفشنو»، «زبانباز»، «زبانبسته»، «زبانبریده»، «نغمهخوان» و غیره. در ضمن همانطور که میدانیم بهدلیل قاعدهمندی بسیار ترکیبات صفتیِ ساختهشده با وند فاعلی /-ande/، همۀ صفاتی که با این وند و فعل سبک «کردن» ساخته میشوند در فرهنگ فهرست نشدهاند، برای مثال «دعاگو» در فرهنگ فهرست شده، اما «دعاکننده» در مداخل نیامده است. بنابراین، اولاً چنانچه تمام صفات فاعلی و مفعولیِ مبتنی بر فعل را در مجموع افعال لحاظ کنیم، تعداد صفات شنوایی را بیش از آنچه در این جدول آمده، میتوان در نظر گرفت و البته تعداد صفات از اسامی بیشتر میشود. دوم، با توجه به تعداد بالای افعال و با توجه به این واقعیت که بیشتر صفات مربوط به این حس هم صفات فعلی هستند، بهطور قطع میتوان گفت که حس شنوایی در زبان فارسی نو بیشتر در قالب فعلی بازنمایی میشود.
از آنجا که وینتر و استرایک لیورز (2018) پژوهش مشابهی بر روی بازنمایی حواس در قالب مقولات واژگانی در زبان انگلیسی انجام دادهاند، در این بخش یافتههای این دو محقق در مورد حس شنوایی در زبان انگلیسی را با یافتههای نگارندگان این مقاله درزبان فارسی مقایسه میکنیم.
نخست، باید گفت که وینتر و استرایک لیورز (2018) صفات فعلی را از جمع صفات مربوط به حس شنوایی در زبان انگلیسی کنار گذاشتهاند. بنابراین، با حذف این بخش در زبان انگلیسی تعداد صفات از اسامی و افعال کمتر شده است. از اینرو، در فارسی هم اگر این کار را بکنیم، صفات کمترین میزان بازنمایی حس شنوایی را به خود اختصاص خواهند داد. طبق یافتههای دو پژوهشگر فوق که مبتنی بر دادههای پایگاه دادۀ لینوت و کانل (2013; 2009) و وینتر (2016) بوده است، میزان بازنمایی حس شنوایی در قالب این سه مقوله از زیاد به کم بهصورت زیر است:
افعال > اسامی > صفات
یافتههای تحقیق حاضر در صورتی که صفات فعلی در آن لحاظ نشود، با یافتۀ آن دو همسو است، اما در صورت لحاظ کردن صفات فعلی به صورت زیر خواهد بود:
افعال> صفات> اسامی
در هر صورت، نظر وینتر و استرایک لیورز (2018) مبتنی بر بیشترین بازنماییِ زبانیِ حس شنوایی در قالب مقولۀ فعل، در زبان فارسی نو هم صدق میکند. همچنین، بازنمایی حس شنوایی در زبان فارسی نیز، طبق پیشبینیهای صورتگرفته و همانند زبان انگلیسی در سه مقولۀ واژگانی اسم و صفت و فعل یکسان نیست.
در جدول (2) اطلاعات مربوط به حس چشایی ارائه میشود:
جدول 2. توزیع اسامی، صفات و افعال حس چشایی
|
حس چشایی |
اسامی |
صفات |
افعال |
جمع کل |
|
تعداد نمونهها |
382 |
135 |
59 |
576 |
|
درصد |
32/66 |
44/23 |
24/10 |
100 |
همانطور که در جدول (2) مشاهده میشود، تعداد اسامی در حس چشایی بهطرز معنادار و قابلملاحظهای از صفات و افعال بالاتر است و در مقایسۀ این سه مقوله، تعداد افعال بهطرز قابلملاحظه و معناداری از دو مقولۀ دیگر کمتر است. بنابراین، میتوان ترتیب مقولات را بر اساس تعداد نمونهها از زیاد به کم در زبان فارسی به شکل زیر نشان داد:
اسامی > صفات > افعال
مقایسۀ دادههای جدول (1) و (2) نشان میدهد که اولاً، تعداد کل نمونههای حس شنوایی بیش از دو برابر حس چشایی است و در مقایسۀ تکتک مقولات ملاحظه میشود که تعداد اسامی حس چشایی (382) کمی بیش از حس شنوایی (315) است. از طرفی، تعداد صفات حس چشایی نسبت به حس شنوایی اندکی کمتر از سه برابر است (بهترتیب 135 و 366) که این میزان تفاوت، معنادار است. بیشترین تفاوت، اما در تعداد افعال این دو حس است. حس چشایی تنها (59) فعل و حس شنوایی (605) فعل دارد؛ یعنی تعداد افعال شنوایی بیش از ده برابر افعال حس چشایی است.
نمودار 1. مقایسۀ درصد فراوانی اسامی، صفات و افعال حسی در حس چشایی و شنوایی
مقایسۀ دادههای حس چشایی در فارسی با دادههای وینتر و استرایک لیورز (2018) بر اساس پایگاه دادۀ لینوت و کانل (2009 2013 ;) و وینتر (2016) در زبان انگلیسی مشخص میکند که در زبان انگلیسی توزیع مقولات واژگانی از زیاد به کم چنین است:
صفات > افعال > اسامی
بنابراین، در مورد توزیع مقولات سهگانه در حس چشایی، فارسی و انگلیسی مشابه هم نیستند.
6. بحث و نتیجهگیری
پیشتر گفته شد که بهدلیل ارتباط حس شنوایی با دو ویژگی زمانگذربودن و کنشمندی، پیشبینی وینتر و استرایک لیورز (2018) این بود که این ویژگی در زبان نیز متجلی شود. از آنجا که ویژگی سرنمون فعل بازنمایی کنش (و رویداد و فرایند) است، از اینرو، این حس بیشتر در قالب مقولۀ فعل در زبانها بازنمایی میشود و بررسی زبان انگلیسی این فرض را در این زبان اثبات کرده است. یافتههای پژوهش حاضر نشان دادند که این فرض در مورد زبان فارسی نو نیز صادق است. وینتر و استرایک لیورز همچنین، حس چشایی را دارای پویایی کمتر دانسته و بیشتر آن را با چیزها مرتبط میدانند که این مسأله به معنای تعداد بیشتر اسامی حس چشایی میتواند باشد؛ چرا که ویژگی سرنمون اسم همین است که برچسب چیزها باشد، اما این پیشبینی در زبان انگلیسی صادق نبوده است. طبق یافتههای تحقیق حاضر، با وجود تعداد کمتر کل نمونههای حس چشایی نسبت به شنوایی(کمتر از نصف)، تعداد اسامی حس چشایی کمی از حس شنوایی بیشتر است؛ بنابراین، یافتههای تحقیق حاضر در راستای تأیید نظر وینتر و استرایک لیورز هستند.
همچنین، این فرضیه مطرح کرد که میزان رمزگذاریهای زبانی در قالب این سه مقوله در حواس مختلف یکسان نیست و همانطور که دادههای این مقاله نشان دادند، تعداد نمونههای سه مقولۀ حس شنوایی با حس چشایی متفاوت بود و این فرضیه نیز در زبان فارسی تأیید میشود. از دیگر سو، در مورد یافتههای بگلی (2021) در این خصوص که حس چشایی بهسختی در زبانها رمزگذاری میشود، تعداد کلی نمونهها در سه مقولۀ واژگانی در حس چشایی در زبان فارسی کمتر از نصف دادههای شنوایی بود؛ بنابراین میتوان این فرض را در زبان فارسی نیز صادق دانست.
همچنانکه پیشتر گفته شد، تفاوتهایی بهلحاظ زیستی و عصبشناختی بین حواس مرتبۀ بالا و پایین از جمله حس شنوایی و چشایی وجود دارد. این موارد را هم به آن تفاوتها میتوان افزود: حس شنوایی از حواس دور محسوب میشود و حس چشایی از حواس نزدیک؛ یعنی برد حس شنوایی برای دریافت محرک بیش از حس چشایی است. همچنین، دلیل دیگر شاید ارتباط زیستی نزدیک حس شنوایی با بینایی باشد؛ چرا که برای حفظ تعادل که برای انسان بسیار اهمیت دارد، گوش داخلی و چشمها یعنی دو حس شنوایی و بینایی همزمان درگیر هستند. در حالیکه در سوی دیگر طیف، یعنی حواس مرتبۀ پایینتر گفته شد که سه حس بویایی، چشایی و لامسه با هم ارتباط دارند (حائری روحانی، 1382) و جالب است که حس لامسه هم از حواس نزدیک به حساب میآید. این تفاوتها به اضافۀ رمزگذاری سختتر برخی حواس مانند چشایی و بویایی نسبت به بینایی و شنوایی، ممکن است در تفاوت در بازنماییهای زبانی دخالت داشته باشد. در عین حال، همانطور که برخی محققان همچون لاینز[44] (1977)، مورفی[45] (2010) و گاردنفورس[46] (2014) ادعا میکنند، شاید تعیین مقولۀ واژگان هم بهطور کاملاً نظاممند امکانپذیر نباشد؛ زیرا نمونههای زبانی همه نمونههای سرنمون نیستند و همیشه در داخل طیفی از واژگان که به یک مقوله نسبت داده میشوند، نمونههای حاشیهای وجود دارند که فقط برخی از ویژگیهای مقوله را دارا هستند. نکتۀ دیگری که میتواند تبیینگر تفاوت نتایج در کارهای تحقیقاتی در مورد دستهبندی مقولهای حواس باشد، پایگاه دادههایی است که از آنها استفاده میشود. طبیعتاً در تحقیقات پیکرهبنیاد کیفیت و قابلتعمیمبودن پیکره وابسته به حجم پیکره و چگونگی گردآوری پیکره است. برای مثال، پیکرهای که صرفاً مبتنی بر کاربرد اهل زبان در فضای مجازیست، بهلحاظ گستردگی و تنوع رمزگذاریهای زبانی تعمیم لازم را نخواهد داشت. در پیکرههای مربوط به مقولات واژگانی هم ممکن است تعداد صفات، اسامی یا افعالِ تمام حواس بهطور کلی بیشتر از دو مقولۀ دیگر باشد، یا میزان سرنمونهای هر مقوله در پیکره کمتر یا بیشتر باشد.
وینتر و استرایک لیورز (2018) در پایگاه داده هایی که خود در مورد بازنمایی مقولهای حواس در زبان انگلیسی استفاده کردهاند به وجود این اریبی[47] در داده های پیکرهها اشاره کردهاند. برای مثال طبق نظر این محققان در پیکرۀ صفتی لینوت و کانل (2009)، گرایش شدید فعلی وجود دارد به گونهای که 62 درصد صفات بهعنوان فعل هم استفاده میشده است. با این حال، بنا بر ادعای این دو پژوهشگر در مورد حس شنوایی فارغ از نوع پیکره، بسامد بیشتر بازنمایی فعل نسبت به دو مقوله دیگر مشاهده میشود. در داده های این پژوهش هم که شامل فرهنگ سخن میشد، این ادعا صادق بود. فرهنگ سخن در تحقیقات مربوط به زبانشناسی شناختی، زبانشناسی فرهنگی و زبانشناسی حسی بهعنوان منابع معتبر داده، بسیار به کار گرفته شدهاند، اما طبیعتاً در این تحقیق اگر امکان بررسی تمام فرهنگهای فارسی وجود داشت، نتایج قابلاتکاتری به دست میآمد. همچنین، افزون بر فرهنگها، در صورت در دسترس بودن پیکرهای در فضای مجازی از واژه های حسی هم حجم دادهها بالا میرفت و نتایج موثقتر و تعمیمپذیرتر میشد. بنابراین، در وهلۀ اول تهیه پیکرههایی برای واژههای حسی پیشنهاد میشود و پس از آن، توصیه میشود در پژوهشهای آتی از پیکره یا حداقل حجم نمونه بیشتری استفاده شود.