Document Type : Research Paper

Authors

1 Assistant professor, Linguistics Department, Faculty of Persian literature & Foreign Languages, Allameh Tabataba'i University, Tehran, Iran

2 Master of Linguistics, Allameh Tabataba'i University, Tehran, Iran

Abstract

The present study aims to analyze the process of homonym morphemes interpretation in Persian on the basis of a Perceptual approach. There have been two dominant approaches in the history of word meaning studies namely Word-based and Morpheme-based approaches which have been used by many researches in word and morphemes meaning studies until now. This research first studies the disadvantages of each of the two approaches, then with the help of 20 homonyms taken from farhang-e fešorde-ye soxan and by interviewing 50 non linguistics graduates using the Perceptual approach framework introduced by Safavi concludes that Persian speakers interpret the meaning of homonyms based on word meaning. According to this issue, unlike what has been introduced in the traditional studies of meaning known as meaning 'compositionality' (part - whole), the meaning of morphemes is interpreted by using meaning 'decompositionality' (whole - part) with the help of contextual information including perceptual context A (Linguistic context), B (The present situation in which the context A is produced), and specifically context C (The background information) based on the Perceptual approach. In fact, not having accessibility to contextual information makes language speakers confused in interpreting the morphemes in these words. So, homonym interpretation in Persian relies on the word interpretation by means of the present contextual information inside the words based on meaning decompositionality.

Keywords

. مقدمه

بررسی و مطالعۀ تکواژ[1]ها و نقش آن­ها در معنی واژه­های زبان از دیرباز ذهن زبان‏شناسان را به خود مشغول کرده است. بروز رفتارهای معنایی متفاوت تکواژها در واژه­های گوناگون، محققان را در چند دهۀ اخیر بر آن داشته است تا با استفاده از تعاملات حوزه­های مختلف زبان­شناسی به ارزیابی و تبیین تعبیر معنایی تکواژها از سوی سخنگویان همت گمارند. نخستین پرسشی که در این‏باره مطرح می‏شود این است که تکواژ چیست و چرا در روشن‏سازی معنی واژه تا این اندازه اهمیت دارد. تکواژ کوچک‏ترین واحد معنی­دار واژه است (Lieber, 2009: 202). تکواژها، ساخت­های بلافصل واژه­ها و مهم­ترین عناصر در بررسی ساختمان واژه­ها به شمار می‏آیند. افزون بر این، هر تکواژ دربردارندۀ مجموعه­ای از امکانات معنایی است که معمولاً یک یا تعدادی از آن‏ها در واژه­ها تجلی می‏یابند (نجفی، 1395: 93). از این رو، اهمیت بررسی معنی آن­ها دوچندان می­گردد.

هدف زبان­شناسی نظری، فراهم­ آوردن توصیف دقیق و موشکافانه‏ای از دانشی است که اهل زبان از قواعد زبان‏شان در اختیار دارند (Spencer, 1991: 1). مطالعۀ دانش سخنگویان زبان نسبت به تعبیر معنی واژه­های زبان خود نیز یکی از اهداف این حوزه است. مسألۀ معنی و چگونگی تعبیر آن به این پرسش اصلی مربوط می‏شود که این معنی تا چه اندازه با معنی اجزاء سازندۀ جمله یا همان تکواژها مرتبط است. پاسخ پژوهشگران دیدگاه‏های صرف­بنیاد این است که معنی اجزاء سازندۀ واژه، معنی کلّ واژه را تشکیل می­دهد، یعنی معنی واژه‏های غیربسیط می­تواند از طریق جمع معنی تکواژهای آن به دست داده شود (Gagné & Spalding, 2015). در چنین شرایطی، معنی کلماتی که با استفاده از جمع معانی کلّ اجزاء سازندۀ آن­ها قابل پیش­بینی است، ترکیب­پذیر[2] خوانده می­شود  (Lieber, 2009: 63). با وجود این، تعداد بسیار زیادی از واژه­ها در زبان شامل این‏گونه نیستند. به عبارت دیگر، در بسیاری از واژه­ها از طریق جمع معنی اجزاء سازندۀ آنها نمی‏توان به معنی کل واژه دست یافت. حال، پرسش این است که معنی این واژه­ها به چه صورت امکان تعبیر می‏یابد؟

معنی­شناسی در دهه­های اخیر، دیدگاه صرف­بنیاد را به چالش کشیده و بر این باور است که معنی واژه‏های غیربسیط غالباً شامل اطلاعات معنایی است که مستقیماً از طریق اجزای سازندة آن استنباط نمی­شود. در واقع، فرضیه­ای که پژوهشگران حوزۀ معنی­شناسی مطرح می‏کنند این است که معنی واژه نه از جمع معانی تکواژهای سازندۀ آن، بلکه از طریق معنی کلّ واژه تعبیر می­شود و از این رهگذر معنی تکواژها نیز روشن می‏گردد. مسألة اصلی پژوهش حاضر این است که معنی دسته­ای خاص از تکواژها یعنی تکواژهای «همنام»[3] را در زبان فارسی، با رویکرد صرف‏بنیاد می‏توان توجیه کرد یا رویکردی که معنی­شناسان در چند دهۀ اخیر دنبال کرده‏اند؟

در این پژوهش، ضمن بررسی آرای مطرح­شده در هر دو حوزۀ صرف و معنی­شناسی، به دنبال یافتن پاسخی برای این پرسش‏ایم که سخنگویان زبان فارسی چگونه معنی دسته­ای خاص از تکواژهای زبان فارسی را که تحت عنوان «تکواژهای همنام» مطرح می­شوند، در واژه‏های متفاوت، از یکدیگر بازمی­شناسند. تکواژهای مذکور که تحت عنوان «هم­آوا ـ هم­نویسه» یا «جناس تام» نیز شناخته می­شوند، در واقع تکواژهای متفاوتی‏اند که بدون هیچ ارتباطی میان معانی­شان، شکل نوشتاری یکسانی دارند و این­گونه به نظر می­رسد که یک تکواژ دارای چندین معنی متفاوت است (صفوی، 1392: 111). برای نمونه می‏توان تکواژ همنام «دان» را در واژه­های «شیمی­دان» و «نمکدان» در نظر گرفت که دو معنی متفاوت را در این واژه­ها پدیده آورده است؛ «دان» در واژۀ «شیمی­دان» معنی فاعلی دارد و در واژۀ «نمکدان»، مفهوم مکان را به وجود آورده است. چنین شرایطی را در تکواژ همنام «کار» در واژه­های «نقره­کار» و «جوکار»  نیز می‏توان ملاحظه کرد؛ این تکواژ در «نقره­کار»  در مفهومی فاعلی، به معنی کار ­کردن بر روی نقره و در «جوکار» به معنی کاشتن جو است. نکتۀ قابل توجه آن است که این تکواژهای همنام، نه تنها باعث پدید آمدن واژه­هایی با معنی کاملاً متفاوت می­شوند، بلکه خود نیز در هر کدام از واژه­های مذکور، دارای معانی متفاوتی‏اند و این تفاوت معنی در تکواژها به نوعی به تغییر معنی واژه‏ها می­انجامد.

این معانی متفاوت چگونه از سوی سخنگویان زبان فارسی امکان تعبیر می‏یابند؟ آیا معنی متفاوت این تکواژهای همنام با توجه به تکواژهای مجاور آن­ها مشخص می­شود، یا این­که معنی کل واژه ما را به معنی این تکواژ­ها می­رساند؟ مسئله اصلی این است که ما در تعبیر واژه­های غیر­بسیط، از کلّ به جزء حرکت می‏کنیم و روش تعبیرمان قیاسی است یا از جزء به کلّ می­رسیم و با تعبیر استقرائی پیش می­رویم؟ به عبارت ساده­تر، اگر ما همنامی دو تکواژ «دان» را مدّ­ نظر قرار دهیم و بر­حسب ماهیت این دو تکواژ، معنی این دو را یک بار در حکم بن مضارع «دانستن» و یک بار در حکم پسوند مکان­ساز در نظر بگیریم، آیا فارسی­زبانان ابتدا معنی واژه­ای نظیر «شیمی­دان» را تعبیر می­کنند و سپس، در می­یابند که تکواژ «دان» در آن بن مضارع است، یا تکواژ «دان» را به این دلیل که بن مضارع است، در همنشینی با واژۀ «شیمی» قرار می­دهند و به تعبیر واژۀ غیر­بسیط «شیمی­دان» می‏رسند. برای پاسخ به این پرسش‏ها در ادامة نوشتة حاضر، ابتدا روش پژوهش معرفی می‏شود و پس از طرح پیشینة مطالعات در این زمینه، به معرفی چارچوب نظری پژوهش حاضر خواهیم پرداخت. در بخش پنجم، داده‏های پژوهش را تحلیل می‏کنیم و در نهایت، از مباحث مطرح‏شده نتیجه‏گیری خواهیم کرد.

 

  1. روش پژوهش

پژوهش حاضر به روش کتابخانه­ای و با استفاده از مطالب موجود در کتاب­های گردآوری‏شده در حوزه‏های صرف و معنی­شناسی و به شکل توصیفی صورت می‏پذیرد. داده‏های این پژوهش شامل ۳۰ واژۀ فارسیِ دارای تکواژهای همنام است که با استفاده از فرهنگ فشردۀ سخن تألیف حسن انوری (1381) استخراج و مورد بررسی قرار گرفته‏اند. با توجه به هدف مطالعۀ حاضر، مجموع ۳۰ واژۀ مرکب، متشکل از تکواژهای آزاد قاموسی و واژۀ مشتق متشکل از تکواژهای مقید اشتقاقی مورد بررسی قرار خواهند گرفت. انگارة مطرح­شده در حوزۀ معنی‏شناسی تحت عنوان «رویکرد ادراکی»[4] معرفی‏شده از سوی صفوی (1396) مبنی بر تعبیر معنی از طریق معنی کلّ واژه، چارچوب نظری این پژوهش خواهد بود. نگارندگان با استفاده از روش کمّی تحلیل داده‏ها، با50 آزمودنی دارای تحصیلات کارشناسی ارشد (غیر زبان‏شناسی) مصاحبه­ای انجام می­دهند. سعی بر آن است تا بدون معرفی اصطلاح «تکواژ»، طی مصاحبه­ای واژه­های مجعول را در اختیارشان قرار ­دهیم تا مشخص شود واژۀ غیر­بسیط را به عنوان پایه در نظر می‏گیرند و به مفهوم تکواژ‏ها می­رسند یا برعکس عمل می‏کنند. برای نمونه، اگر بخواهیم از همان تکواژ «دان» بهره بگیریم، قرار است معلوم کنیم که آزمودنی، واژۀ «قالی­دان» را در معنی «قالی‏شناس» تعبیر می­کند یا در معنی «محل قرارگیری قالی». به باور نگارندگان و با نوعی پیش­بینی نظری می‏توان با این فرض پیش رفت که آزمودنی تا زمانی که برایش توضیح ندهیم منظورمان از «قالی­دان» چیست، نمی‏تواند به تعبیر معنی دوگانۀ تکواژ «دان» دست یابد.

 

  1. پیشینۀ پژوهش

چگونگی درک ماهیت دانش زبانی و اطلاعات نهفته در واژه­های زبان یکی از دغدغه­های اصلی مطرح در علم زبان­شناسی است. از زمان طرح نخستین مباحث در باب اهمیت مطالعۀ واژه­ها توسط اندیشمندانی همچون پا­نی­نی[5] و بوپ[6] و دسته­بندی زبان­های موجود در دنیا تحت عنوان زبان­های خویشاوند براساس شباهت­های واژگانی توسط سرویلیام جونز[7] تا ظهور مکتب ساخت­گرایی آمریکائی[8] و به دنبال آن طرح دستور زایشی چامسکی، مسئلۀ مطالعۀ ساختار واژه­ها همواره مورد توجه بوده است. بااین­حال تا اواسط دهۀ هفتاد میلادی، مطالعات صرفی به عنوان حوزه­ای جدا و مستقل مورد مطالعه قرار نگرفت. علت این امر آن بود که باور غالب زبان­شناسان بر این اصل استوار بود که مطالعۀ ساختار واژ‏ه­ها را می­توان محدود به بررسی­های نحوی و صوت­شناختی زبان کرد و فرآیند تشکیل واژه­ها را در حد فاصل این دو حوزه مورد بررسی قرار داد. مطالعات بیشتر این حقیقت را آشکار کرد که واژ­ه­شناسی نه تنها با دو حوزۀ مطرح شده بلکه با حوزۀ معنی­شناسی نیز در ارتباط است و معنی واژه­ها رهیافتی است به سوی فهم عمیق­تر چگونگی عملکرد قواعد ساخت واژه­های زبان. به این ترتیب، رسالت علم زبان­شناسی نه مطالعۀ جنبه­های نحوی، صرفی، معنایی و واج­شناختی زبان به­صورت مستقل، بلکه بررسی این جنبه­ها در ارتباط با یکدیگر به منظور فهم بهتر تأثیر متقابل آن­ها است. در پی این کشف، مطالعات نظام­مند در باب رابطۀ میان جنبه­های متفاوت زبان آغاز گردید و الگوی پژوهش بسیاری از صاحب­نظران واقع شد و دیری نپایید که نظریات صرفی منسجم در مکتب­های گوناگون زبان­شناسی تبلور یافت و به بحث اصلی تحلیل­های زبانی بدل شد.

 

3ـ1.  پیشینة مطالعات پژوهشگران غیرایرانی

کاتامبا و استونهام[9] (1993) در شرح مفصل و روشنی از حوزۀ مطالعاتی صرف در چارچوب دو نظریۀ ساخت‏گرایی آمریکائی و دستور زایشی چامسکی با معرفی نگرش غالب در هر نظریه به ساختار درونی واژه می‏پردازند. به عقیدة آنها، از آنجا که هدف بررسی زبان به دست آوردن درک عمیقی از دانش ذهنی سخن­گویان زبان است، بخشی از علم زبان­شناسی نیز باید به بررسی چگونگی تحلیل واژه­ها در ذهن این سخنگویان بپردازد. آرونوف[10] (1976) معتقد است که واحد مطالعۀ معنی واژه‏ها را باید کل واژه در نظر گرفت، و نه تکواژ‏ها؛ «[...] این کلیّت واژه است که باید معنی داشته باشد و نه تکواژهای آن» (Katamba & Stonham, 1993 in Aronoff, 1976 )، زیرا واژه­های آزاد در هر صورت معنی مشخصی دارند، امّا تکواژ­ها این‏گونه نیستند. این تکواژ­ها که تکواژ­های وابسته نامیده می­­شوند، هیچ­گاه به تنهایی در زبان به کار نمی­روند و عموماً فاقد معنی‏اند.

هسپلمت و سیمز[11] (2010) با تأکید بر اهمیت ارائة نظامی از قواعد صرفی به منظور درک دانش زبانی سخنگویان زبان، دو دیدگاه غالب را در مطالعۀ معنی واژه‏های زبان مطرح می­کنند: دیدگاه تکواژبنیاد[12] و دیدگاه واژه­بنیاد[13]. به باور آنها، اگر صرف را مطالعۀ چگونگی تشکیل واژه از طریق ترکیب تکواژ­ها با یکدیگر بدانیم، ناگزیر مدل نخست مبنای مطالعۀ واژگانی قرار می­گیرد و اگر صرف را مطالعۀ نظام­مند صورت ـ معنی[14] بدانیم درواقع گام در راه ارائۀ توصیفی واژه­بنیاد از واژه­های زبان نهاده­ایم (Haspelmath & Sims, 2010: 41). ایراد نظریۀ تکواژبنیاد این است که اگر درک معنی واژه را به جمع معانی تکواژ­های آن محدود کنیم، به هنگام توضیح چگونگی عملکرد قواعد واژه­سازی غیر­پیوندی[15] به مشکل برمی‏خوریم، زیرا درونداد این نوع قواعد نه تکواژ­ها بلکه واژه­هایند، امّا این نظریه از یک منظر نیز سودمند است. ترکیب و به‏هم­پیوستگی تکواژ­ها برای تشکیل واژه­ یکی از رایجترین انواع واژه­سازی در زبان­های دنیاست. بنابراین، نظریۀ تکواژبنیاد می‏تواند پرکاربرد بودن این نوع فرایند واژه­سازی را تبیین نماید (Haspelmath & Sims, 2010: 43). هسپلمث و سیمز (2010) یکی از عمده­ترین ایراد­های دیدگاه واژه‏بنیاد را نداشتن محدودیت آن ذکر می­کنند. الگوی تکواژبنیاد در ­واقع چنین محدودیتی را داراست، امّا به دلیل نداشتن کفایت عملی لازم، چندان راهگشای حل مسألۀ چگونگی درک واژه­ها در ذهن سخنگویان زبان نیست.

شول[16] (2015) به بررسی تعاملات دو حوزۀ صرف و معنی­شناسی واژگانی با تمرکز بر معنی‏شناسی پسوند­های اشتقاقی زبان انگلیسی می­پردازد و ایراد اصلی نظریه­های تکواژبنیاد را در نادیده گرفتن این واقعیت می‏داند که معنی هر تکواژ با استفاده از معنی تکواژ­های دیگر موجود در واژه استنباط می­­شود؛ به این ترتیب، تکواژ­ها در ارتباط با یکدیگر و نه در انزوا معنی می­یابند.

گانیه و اسپالدینگ (2015) با تکیه بر نظریۀ معنی‏شناسی لیبر (2004) در حوزۀ درک معنی واژه­ها به بررسی این مسأله می‏پردازند که معنی واژه­ها که به اعتقاد لیبر در قالب ترکیب­پذیری تکواژ­ها تعبیر می‏شود، به چه شکل با فرادانش[17] افراد مرتبط است. اینان ضمن بررسی رویکرد تکواژبنیاد و ترکیب­پذیری معنایی به این نتیجه می‏رسند که معنی واژه­ها به صورت مستقیم از جمع معانی تکواژ­های آن به دست نمی­آیند.

 

3ـ2. پیشینة مطالعات پژوهشگران ایرانی

شهلا شریفی (۱۳۹۱) در قالب پژوهشی تحت عنوان «بررسی رویکرد کل‏ـ واژه یا ساخت واژه بدون تقطیع به عنوان رویکرد واژه‏بنیاد حقیقی» ضمن بررسی رویکردهای تکواژبنیاد و واژه‏بنیاد، نخستین الگوی ساختاری را در مطالعۀ واژه­های زبان مورد بررسی قرار می‏دهد و مزایا و معایب آن را ذکر می­کند.

مهدی سبزواری (1392، 1391) به تحلیل واژه‏­های مرکب در حوزۀ اسامی مرکب برون­مرکز و درون‏مرکز می‏پردازد و اهمیت ترکیب­پذیری معنایی را در درک معنی این واژه­ها بررسی می­کند. به باور او، در واژه­های مرکب درون­مرکز به دلیل وجود هستۀ معنایی می­توان از رهگذر رابطۀ میان اجزاء واژه یعنی تکواژ­ها به معنی کلّ این واژه­ها دست یافت، حال آن­که این امر در مورد واژه‏های مرکب برون­مرکز صادق نیست و امر ترکیب‏پذیری معنایی را نمی­توان در درک معنی این نوع واژه­ها به کار برد. او در پژوهشی دیگر (1396)، اقسام چندمعنایی را در فارسی معیار با تکیه بر رویکردی شناختی مورد بررسی قرار می­دهد و با ذکر این نکته که در همنامی، برخلاف چندمعنایی، مفاهیم نهفته در واژه­ها هیچ‏گونه ارتباطی با یکدیگر ندارند و درواقع معانی متفاوتی را در خود جای داده­اند؛ دیدگاه ایوانز[18] را در چارچوب نگرش شناختی برای تقسیم‏بندی انواع چندمعنایی در زبان فارسی مورد تحلیل قرار می­دهد.

صفوی (۱۳۹۲) در معرفی اجمالی معنی­شناسی چنین می­گوید که در علم صرف، واحد مطالعه تکواژ و واژه است، امّا مشخص کردن چنین واحدی برای معنی­شناسی دشوار به نظر می­رسد. او معتقد است، در برخی موارد می‏توان تکواژ­ها را به مثابه کوچکترین واحد­های معنی­دار زبان به عنوان واحد مطالعه قرار داد و آن زمانی است که معنی تکواژ­های سازندۀ واژه را بدانیم. به عنوان مثال، در واژۀ «سردرد» می­توان با توجه به معنی «سر» و «درد» به معنی کلّ واژه دست پیدا کرد، امّا در بسیاری از موارد این حکم صادق نیست. برای نمونه در تعبیر معنی واژه‏های «گاومیش»، «موش‏مرده» و «چشم­زخم»، به واحدی بزرگ­تر از تکواژ نیاز داریم، زیرا نمی­توان از جمع معانی تکواژ­های این واژه­ها به معنی کلّ واژه دست یافت.

سارا منتظری‏نژاد و همکاران (۱۳۹۷) با بررسی اسامی مرکب درون­مرکز و برون‏مرکز در زبان فارسی به مقایسۀ درک معنی این دو گروه واژه­ در سخنگویان غیرفارسی­زبان پرداخته­اند. آنان بر این باورند که غیرفارسی­زبانان معنی واژه­های درون­مرکز را به سبب وجود هستۀ معنایی در ساختار واژه­ها از طریق ترکیب‏پذیری اجزاء سازنده­شان عمیق­تر از واژه­های برون‏مرکزی درک می‏کنند که فاقد این هستۀ معنایی‏اند و این درک معنی در واژه­های درون‏مرکز با سرعت بیشتری نسبت به واژه­های برون­مرکز رخ می‏دهد.

  1. چارچوب نظری

تعبیر چیست و به چه شکل رخ می‏دهد؟ این پرسشی است که مبنای اصلی شکل­گیری رویکرد ادراکی است. انسان در طول زندگی خود همواره در معرض داده­های مختلفی است و در زمان کوتاهی این داده­ها را تعبیر می‏کند. پیش از طرح هیأت کلی انگارة ادراکی لازم است تا به طور خلاصه تعریفی از مهم‏ترین مفاهیم مطرح در آن، یعنی «درک» و «تعبیر» به دست دهیم.

دریافت هر نوع اطلاعات به کمک حواس پنجگانه را «درک» می‏نامند؛ یعنی مجموعه اطلاعاتی که ما به کمک حواس بویائی، بینایی، شنوایی، لامسه و چشایی به دست می‏آوریم، «درک»[19] نامیده می‏شود (Pritchard, 2014: 69). این اطلاعات در قالب گزاره‏هایی در مغزمان ذخیره می‏شوند که می‏توان بر حسب سنت، آنها را با p، q، r و جز آن نشان داد. استنتاج[20] این اطلاعات را «تعبیر»[21] می‏نامیم؛ به این ترتیب، تعبیر عبارت است از استنتاج اطلاعاتی که از طریق حواس‏مان درک کرده‏ایم. این استنتاج‏ها در قالب گزاره‏هایی (جملاتی) شرطی به شکل p → q در مغز انسان ذخیره می‏شوند. وقتی این تعبیر به دست آمده را تعمیم دهیم، آن‏گاه به «شناخت» می‏رسیم. برای روشن شدن این مطلب می‏توان از نمونه‏ای بهره گرفت. تصور کنید فردی دست‏اش را روی بخاری روشن بگذارد. او داغی بخاری را به کمک حس لامسه درک می‏کند؛ یعنی دستش می‏سوزد. در چنین شرایطی، او شروع به استنتاج می‏کند و گزاره‏ای شرطی شکل می‏گیرد که بر اساس آن، «اگر بخاری روشن، پس سوختن دست» به دست داده می‏شود؛ تا به اینجا فرد توانسته به درک داغی برسد و سپس، از طریق استنتاج به این تعبیر دست یابد که اگر به بخاری روشن دست بزند، دستش می‏سوزد. حال، اگر او این اطلاعات را تعمیم دهد و دریابد که اگر به اتوی داغ یا به کتری روی آتش یا شعله گاز هم دست بزند، دستش می‏سوزد، در واقع به شناخت رسیده است. 

به هنگام بررسی تعبیر معانی واژه­ها همواره ترجیح بر این بوده است که اجزاء سازندۀ واژه­ها را مورد بررسی قرار دهند و از رهگذر توجه به معانی این تکواژ­ها به معنی کلّ واژه دست یابند. سخنگویان زبان همواره بدون آنکه از چگونگی تعبیر واژه­های زبان آگاه باشند، از دانش کافی در رابطه با معنی آن­ها برخوردارند؛ خواه این واژه­ها دارای شفافیت معنایی باشند، خواه نباشند. تعبیری که انسان از تمامی واژه­ها در قالب جملات و نهایتاً متن به وجود آمده از آن دارد محدود به درک انسانی است و تعبیری هم که از این درک در ذهن انسان شکل می‏گیرد، بر مبنای اطلاعات دریافت شده از طریق حواس پنج­گانۀ انسان استوار است. این درک، در قالب واحدی به نام «جمله» شکل می­گیرد (صفوی، 1396: 444). این جمله­ها در قالب سه مجموعه بافت متفاوت در اختیار انسان قرار می­گیرند؛ بافت A شامل مجموعه­ای جمله است که به طور کلی «متن» نامیده می‏شود و در واقع، مجموعه داده‏هایی است (اعم از داده‏های زبانی و غیرزبانی، مثل یک نقاشی، رقص، موسیقی، علائم راهنمایی و رانندگی و جز آن) که در اختیار گیرندة پیام قرار می‏گیرد؛ بافت B که مجموعه­ای جمله است که در فضای حاکم بر تولید بافت A امکان درک می‏یابند و در واقع، موقعیت حاکم بر تولید بافت A به حساب می‏آید؛ و در نهایت، بافت C  که مجموعۀ جملاتی است که انسان از پیش در مغز خود ذخیره کرده است (صفوی، 1396: 306). در رویکرد ادراکی، از آنجا که هر جمله شامل مجموعه­ای از واژه­ها است که در هم‏نشینی با یکدیگر امکان تعبیر می‏یابند، جمله از اهمیت بسزایی در مطالعات معنی‏شناسیِ واژه­ها برخوردار است. به عبارت دقیق­تر، معنی هر واژه پس از تعبیر جمله و بر اساس فرایند «تجزیه­پذیری» صورت می­گیرد. این دیدگاه در نقطۀ مقابل نگرشی است که واحد مطالعۀ معنی را واژه در نظر می‏گیرد و بر فرایند «ترکیب­پذیری» معنایی تأکید دارد (صفوی، 1396: 307). انسان به هنگام ایجاد ارتباط، از مجموعه­ای جمله برای رساندن پیام خود استفاده می‏کند؛ این پیام­ها می‏توانند هیچ مخاطبی نداشته باشند یا با هدف مشخصی به مخاطب یا مخاطبانی گفته شوند (صفوی، 1396: 45). تمامی جملاتی که در بافت A تولید می­شوند، هدفمندند. هر متن با وجود تعابیر متفاوتی که می­تواند توسط اشخاص مختلف داشته باشد، باید در نهایت مخاطب را به تعبیر قابل قبولی از پیام مطرح‏شده برساند. به عنوان نمونه، اگر مخاطب با پیامی که اساساً ساختگی و فاقد معنی مشخصی است روبرو شود، نمی‏تواند تعبیر درستی از آن داشته باشد. در واقع، اگر مخاطب نتواند بر اساس بافت A ای که دریافت کرده است به بافت B و بافت C برسد، متن مانند مادۀ خامی که اساساً فاقد تعبیر مشخصی است در دسترس مخاطب قرار می­گیرد. دو بافت B و C از اهمیت بسزایی در درک انسان برخوردارند، زیرا مادۀ اولیۀ جمله­های بافت A را به جمله­هایی معنی­دار تبدیل می‏کنند و سخنگو با استفاده از آن­ها به تعبیر قابل قبولی از پیام می­رسد.

ما واژه­ها را نه در انزوا و به صورت جداگانه، بلکه در قالب جملات معنی­دار تعبیر می­کنیم. حال اگر بخواهیم چگونگی تعبیر واژه­ها را به طور خاص بررسی کنیم، می‏توانیم این حقیقت را در نظر بگیریم که بافت در تعبیر این واژه­ها اهمیت زیادی دارد. اگر سخنگوی زبان پیش‏زمینه­ای از واژۀ مورد نظر در ذهن خود نداشته باشد، یعنی اطلاعاتی در قالب بافت C اش در مورد آن واژه نداشته باشد، یا آنکه نتواند با بهره­گیری از بافت B به تعبیر بافت A که همان واژۀ موردنظر است دست یابد، آنگاه تعبیری از واژۀ مذکور صورت نخواهد گرفت. این مسأله با آنکه بدیهی به نظر می‏رسد، امّا محل مناقشۀ بسیاری است. در این میان، بررسی این مسأله که سخنگویان چگونه واژه­ها را تعبیر می‏کنند و چرا اساساً قادر به تعبیر واژه­های بی­معنی نیستند، چندان مورد توجه قرار نگرفته است. رویکرد ادراکی از این منظر برای مطالعۀ واژه­ها کارآمد می‏نماید. این که چگونه افراد گاه می‏توانند پیام‏هایی را تعبیر کنند که به زبانی ارائه شده‏اند که هیچ دانشی از آن ندارند و گاه پیام ارائه‏شده را به زبانی که سخنگوی آن محسوب می­شوند و تسلط کامل برآن دارند، متوجه نمی‏شوند، می‏توان از طریق همین بافت‏های A، B و C تبیین کرد. تکیه بر این بافت­ها و مطالعۀ معنی واژه­ها بر اساس آن­ها می­تواند چگونگی تعبیر واژه­های زبان را مشخص کند. در ادامه برای پاسخ به پرسش مطرح‏شده به ارائه و تحلیل داده‏های پژوهش خواهیم پرداخت.

  1. تحلیل داده­ها

در پژوهش حاضر، مجموع 30 تکواژ همنام در نظر گرفته شدند که از آن میان به دلیل محدودیت‏های حاکم بر حجم مقاله صرفاً به بررسی و تحلیل 9 تکواژ اکتفا می‏کنیم. ابتدا برای هر تکواژ همنام، دو واژه به عنوان نمونه در نظر گرفته شده­اند تا بتوانند شرایط همنامی تکواژ موردنظر را بازنمایی کنند. برای انجام مصاحبه با 50 آزمودنی، در گام نخست، در ارتباط با هر تکواژ، گزینه‏هایی طراحی شدند که شامل دو واژة موجود در زبان فارسی و دارای معنی مشخص و از پیش‏معلوم، و دو واژة ساختگی و بی‏معنی بودند؛ واژه‏هایی که با استفاده از تکواژهای معنی‏دار ساخته شده‏اند. لازم به توضیح است که در آغاز مصاحبه به آزمودنی توضیحی داده شد مبنی بر این که هر یک از تکواژها می‏توانند در دو معنی متفاوت در واژه‏ها ظاهر شوند (مانند آنچه در دو گزینة نخست آمده) و سپس، از آنها خواسته شد تا معنی دو واژة دیگر را تعیین کنند.

 در ادامه، ضمن ارائة 30 تکواژ همنام موردنظر و دو واژة دربردارندة این تکواژها، به بررسی و تحلیل پاسخ‏های آزمودنی­ها خواهیم پرداخت. تکواژهای مذکور عبارتند از:

(گاه: صبحگاه، قتلگاه)؛ (زن: مادرزن، زن و بچه‏دار)؛ (ساز: دست‏ساز، سازدهنی)؛ (ار: خریدار، مردار)؛ (دو: دوگانه، دومیدانی)؛ (کِش: دستکش، پاشنه‏کش)؛ (کار: نقره‏کار، جوکار)؛ (سر: سرباز، سرتیپ)؛ (زار: گلزار، زار زدن)؛ (باز: قمارباز، کفترباز)؛ (دان: شیمی‏دان، نمکدان)؛ (باز: بازپرس، دربازکن)؛ (پا: پاشویه، بپّا)؛ (دار: دارا، دارکوب)؛ (دَم: صبحدم، بازدم)؛ (سار: کوهسار، سنگسار)؛ (دست: دستمال، دست‏فروش)؛ (ـ ان: بهاران، آویزان)؛ (ـ وار: امیدوار، بهشت‏وار)؛ (دَر: درهم، درخواست)؛ (فرو: فروتن، فروبردن)؛ (ـ ه: تراشه، گیره)؛ (ـ َک: غلتک، مردک)؛ (ـ و: ترسو، گردو)؛ (ـ گار: روزگار، آموزگار)؛ (وا: وامانده، وانمود)؛ (ـ ین: دروغین، دومین؛ (پاد: پادزهر، پادگان)؛ (ـ ی: نیکی، شیرازی)؛ (ـ ور: بهره‏ور، ورشکسته).

 

5ـ1. تحلیل واژه­های گروه نخست

نخستین گروه واژه­هایی که از طریق مصاحبه از آزمودنی­ها به صورت جداگانه پرسیده شد، مجموعه‏ای متشکل از چهار واژۀ دربردارندة تکواژ همنام «گاه» بود. ابتدا برای هر آزمودنی توضیح داده شد که این تکواژ می­تواند با دو معنی متفاوت در واژه­های زبان تجلّی یابد؛ یکی در قالب پسوند «مکان» و دیگری در قالب پسوند «زمان». سپس واژه‏ها در اختیار هر یک از آزمودنی­ها قرار گرفت و از آن‏ها خواسته شد تا واژه­های موردنظر را بر اساس معانی ارائه‏شده برای تکواژ­ همنام «گاه» دسته­بندی کنند. این واژه­ها شامل موارد زیرند:

  1. صبحگاه 2. قرارگاه 3. روضه­گاه      4. سرخ­گاه

تمامی 50 آزمودنی شرکت‏کننده در این پژوهش، در زمانی کوتاه معنی دو واژۀ نخست را متوجه شدند و تکواژ «گاه» را در واژۀ «صبحگاه» به عنوان پسوند «زمان­» و در واژۀ «قرارگاه» به عنوان پسوند «مکان­» معرفی کردند. سپس، از هر یک از آنها دربارۀ دو واژۀ بعدی یعنی «روضه­گاه» و «سرخ­گاه» پرسیده شد. این افراد در یافتن معنی تکواژهای این دو واژه دچار سرگردانی ­شدند. در نهایت، به تمامی این افراد گفته شد که دو واژۀ آخر ساختگی است و به این دلیل طراحی شده­اند تا عدم توانایی سخنگویان زبان فارسی را در تشخیص معنی­دار بودن این واژه­ها نشان دهند، زیرا هرچند این واژه­ها دارای تکواژ­های معنی­دار و قابل شناسایی‏اند، امّا به دلیل عدم آگاهی از معنی کلّ واژه، امکان تعبیر نمی‏یابند.

5ـ2. تحلیل واژه­های گروه دوم

گروه دوم در قالب چهار واژۀ دربردارندة تکواژ «زن»، به این ترتیب در اختیار آزمودنی­ها قرار گرفت:

  1. مادرزن 2. زن و بچه­دار 3. هم­زن        4. گاوزن

در مورد این واژه­ها نیز، ابتدا برای هر یک از آزمودنی­ها دو معنی متفاوت تکواژ همنام «زن» توضیح داده شد و سپس، تحلیل آن­ها از دو واژۀ آخر بر اساس تکواژ دو واژۀ نخست مورد بررسی قرار گرفت؛ با این توضیح که تکواژ «زن» به معنی جنسیت مؤنث و در تقابل با واژۀ «مرد» است و به معنی «همسر» نیز به کار می­رود. از آزمودنی­ها خواسته شد، واژه­های «هم­زن» و «گاوزن» را بر اساس معانی متفاوت این تکواژ در یکی از دو دستۀ معرفی‏شده برای دو واژۀ نخست جای دهند. این بار نیز آزمودنی­ها بدون کوچک‏ترین مشکلی در یافتن معنی دو واژۀ نخست، یعنی «مادرزن» و «زن و بچه­دار» هم‏نظر بودند که «زن» در واژۀ «مادرزن» به معنی جنسیت زن و در تقابل با مرد به کار رفته است و همین تکواژ در واژۀ «زن و بچه­دار» به معنی همسر است، امّا زمانی که دربارۀ واژۀ «هم­زن» و «گاوزن» از آنها پرسیده شد، پاسخ­های به دست آمده یکسان نبود.

5ـ3. تحلیل واژه­های گروه سوم

گروه سوم واژه­هایی که در اختیار آزمودنی­ها قرار داده شد، عبارت بودند از:

  1. دست­ساز 2. سازدهنی      3. سازکوب     4. شاه­ساز

در ابتدا برای هر آزمودنی توضیح داده شد که تکواژ «ساز» در دو واژة نخست در دو معنی به کار رفته است؛ یک بار در معنی «ساختن» و یک­بار نیز در معنی «ابزار موسیقی». سپس، از هر یک از آنها خواسته شد تا معنی واژه­های ارائه­شده را با توجه به معنی تکواژ ذکرشده در هر مورد بیان کنند. آزمودنی­ها در مدت زمان کوتاهی اعلام کردند که در واژۀ «دست­ساز» ما با نوعی ساختن سروکار داریم و در واژۀ «سازدهنی» نیز با ابزار موسیقی روبروئیم. در مورد دو واژۀ دیگر، پاسخ­های متفاوتی در هر مورد به دست آمد. در واقع، در تمامی گروه­واژه­های ذکرشده، از آنجا که دو واژۀ آخر ساختگی بودند و تا به آن روز، سخنگویان با چنین کلماتی روبرو نشده بودند، امکان تعبیر وجود نداشت. در نتیجه، پاسخ­های به دست آمده بسیار متنوع بود و اطلاعاتی از این واژه­ها در اختیار هیچ­یک از آنها قرار نداشت. بار دیگر اهمیت وجود بافت اطلاعاتی در واژه‏های زبان بازنمایی یافت؛ واژه­ها بدون این اطلاعات، صرفاً صورت­های واژگانی گمراه­کننده­ای‏اند که تعیین معنی آن­ها چندان هم ساده نیست، زیرا معنی واژه­ها وابسته به بافت اطلاعی است و نبود این بافت منجر به گمراهی سخنگویان در درک معنی واژه­های زبان­شان می­شود.

 5ـ4. تحلیل واژه­های گروه چهارم

در این بخش نیز ابتدا برای هر یک از آزمودنی­ها تکواژ هم­نام «کِش» با دو معنی متفاوت در واژه­های ارائه‏شده در این گروه توضیح داده شد؛ به این ترتیب که تکواژ موردنظر می­تواند در دو معنی متفاوت در کلمات ظاهر شود؛ یکی آنکه در واژۀ «دستکش» به کار می­رود و به معنی چیزی است که بر روی دست کشیده می­شود و دیگری آنکه در واژه­ای مانند «پاشنه­کش» کاربرد یافته است، یعنی وسیله­‏ای که به کمک آن کفش پوشیده می‏شود. همان‏طور که انتظار می­رفت، سخنگویان برای تشخیص معنی تکواژ «کِش» در دو واژۀ نخست مشکلی نداشتند و به راحتی توانستند معنی آن را تشخیص دهند، امّا در ارتباط با دو واژة ساختگی، دچار سردرگمی شدند. این واژه‏ها عبارت بودند از:

  1. دستکش 2. پاشنه­کش     3. اسب­کش     4. چشم­کش

5ـ5. تحلیل واژه­های گروه پنجم

برای واژه­های گروه پنجم، تکواژ «سَر» انتخاب شده است. مشابه گروه­های پیشین، نخست برای آزمودنی­ها توضیح داده شد که این تکواژ در واژه­هایی که قرار است در اختیارشان قرار گیرد، یک­بار به معنی «عضوی از بدن» و یک­بار به معنی «مافوق و ارشد» به کار رفته است. این واژه‏ها عبارت بودند از:

  1. سرباز 2. سرتیپ 3. سربسته      4. سرداغ

در این مورد نیز همان‏گونه که انتظار می­رفت، آزمودنی­ها معنی تکواژ «سر» را دو واژۀ نخست به آسانی تشخیص دادند و اعلام کردند که این تکواژ در واژۀ «سرباز» به معنی سر (عضوی از بدن) و در واژۀ «سرتیپ» به معنی مافوق به کار رفته است، اما وقتی با دو واژۀ دیگر در این گروه واژه­ها روبرو شدند، قادر به تشخیص معنی تکواژ «سر» در این واژه­ها نبودند.

5ـ6. تحلیل واژه­های گروه ششم

در ساخت واژه­های گروه ششم تکواژ «پا» به کار رفته است. برای هریک از آزمودنی­ها توضیح داده شد که این تکواژ در چهار واژه­ای که قرار است پیش­رویشان قرار بگیرد، دارای دو معنی متفاوت است. تکواژ «پا» یک­بار به معنی عضوی از بدن و یک­بار به صورت بن مضارع «پاییدن» یعنی مواظب بودن مورد استفاده قرار می­گیرد.

  1. پاشویه 2. بِپا 3. جاپا            4. گُل­پا

وقتی سخنگویان با دو واژۀ نخست روبرو شدند، به آسانی معنی این تکواژ را در واژه­های مذکور تشخیص دادند. تمامی آنها اعلام کردند که تکواژ «پا» در واژۀ «پاشویه» به معنی پا (عضوی از بدن) و در واژۀ «بِپّا» به معنی مواظب بودن است، اما نتوانستند معنی این دو تکواژ را در دو واژة «جاپا» و «گُل­پا» معلوم کنند.

5ـ7. تحلیل واژه­های گروه هفتم

گروه هفتم داده‏ها شامل این واژه‏ها بود:

  1. قمارباز 2. کفترباز 3. دلارباز           4. رقم­باز

در این مورد نیز درست مانند گروه­های پیشین، ابتدا برای آزمودنی­ها توضیح داده شد که تکواژ «باز» در این واژه‏ها دارای دو معنی متفاوت است؛ یکی به معنی «باختن و از دست دادن» و دیگری به معنی «بازی کردن». سخنگویان به راحتی تشخیص دادند که این تکواژ در واژۀ «قمارباز» به معنی باختن و در واژۀ «کفترباز» به معنی بازی کردن است، امّا زمانی که با دو واژۀ «دلارباز» و «رقم­باز» روبرو شدند؛ قادر به تشخیص معنی این تکواژ نبودند.

5ـ8. تحلیل واژه­های گروه هشتم

واژه­های گروه هشتم شامل چهار واژۀ زیر هستند:

  1. گلزار 2. زار زدن 3. دل­زار      4. شمع­زار

در ابتدا مانند موارد دیگر، برای هر­یک از آزمودنی­ها دو معنی نهفته در تکواژ همنام «زار» موجود در این گروه­ها توضیح داده شد؛ این تکواژ در واژۀ «گلزار» در معنی پسوند مکان ظاهر شده است و در واژۀ «زار زدن» به معنی گریه کردن است. سخنگویان زبان فارسی دو واژۀ مذکور را به خوبی تعبیر کردند و اظهار کردند که در واژۀ «گلزار» این تکواژ به معنی پسوند مکان و در واژۀ «زار زدن» به معنی گریه کردن به کار رفته است. از آنها خواسته شد تا دو واژۀ دیگر شامل «دل­زار» و «شمع­زار» را نیز مانند دو واژۀ نخست بر حسب تکواژ­های تشکیل‏دهنده‏شان تحلیل کنند. این واژه­های ساختگی آزمودنی‏ها را در تشخیص معنی تکواژ همنام موجود در آنها دچار مشکل می­کرد و در نتیجه نمی­توانستند پاسخ قطعی و محکمی برای معنی این تکواژ­ها ارائه دهند.

5ـ9. تحلیل  واژه­های گروه نهم

واژه­های گروه نهم که در اختیار آزمودنی­ها قرار گرفت، دربردارندة تکواژ همنام «کار»اند. در ابتدا برای سخنگویان مورد نظر توضیح داده شد که در چهار واژه­ای که در این گروه جای دارند، تکواژ موردنظر یک­بار در معنی مرتبط با شغل و یک­بار به معنی کاشتن به کار رفته است؛ سپس چهار واژۀ مورد نظر در اختیار آنها قرار گرفت.

  1. نقره­کار 2. گل­کار 3. سبزی­کار       4. توپ­کار

آزمودنی­ها در مواجهه با دو واژۀ نخست به راحتی تشخیص دادند که در واژۀ «نقره­کار» این تکواژ در معنی مرتبط با شغل یک فرد (کسی که بر روی نقره کار می‏کند) و در واژۀ «گل­کار» به معنی کاشتن است. زمانی که از آنها پرسیده شد که معنی تکواژ «کار» در دو واژۀ آخر یعنی «سبزی­کار» و «توپ­کار» چیست، و اینکه معنی این واژه­ها را با توجه به تکواژ موجود در آن­ها به کدام یک از دو واژۀ پیشین نزدیک­تر می­دانند، پاسخ­های متفاوتی از سوی آن­ها دریافت شد. این افراد به دلیل نداشتن آگاهی از معنی کلّ واژه­های «سبزی­کار» و «توپ­کار» قادر به تشخیص معنی تکواژ «کار» در آن­ها نبودند؛ هرچند که آگاهی کاملی از معنی تکواژ­های سازندۀ آن­ها داشتند. تنوع داده­های به دست­آمده در این بخش نیز، این فرضیه را تأیید می­کند که سخنگویان زبان بدون آگاهی از معنی کلّ واژه قادر به تعبیر معنی تکواژهای سازندۀ آن­ها نیستند.

در سال­های اخیر تلاش برای یافتن پاسخی برای این پرسش که سخنگویان زبان چگونه واحد­های زبانی را تعبیر می­کنند در قالب ارائة فرضیه­های متفاوتی تجلّی پیدا کرده است. ما نمی‏توانیم معانی بسیاری از واژه­ها را دریابیم؛ بسیاری از واژه­ها را درمی‏یابیم، اما نمی­دانیم که این تعبیر از کجا و به چه شکل صورت می­گیرد. اهمیت این موضوع زمانی خود را نشان داد که سخنگویان زبان فارسی در مواجهه با واژه­های ساختگی زبان خود قادر به تعبیر آن­ها نبودند و این پرسش برایشان مطرح شد که اساساً اهمیت این پژوهش در چیست. اگر به این مسأله بیندیشیم که چگونه هزاران واژۀ موجود در زبان خود را تعبیر می­کنیم و چگونه واژه‏هایی را به خوبی می­فهمیم که به تازگی وارد واژگان زبان‏مان می‏شوند و معنی می‏یابند، باید توجیه مناسبی برای عدم توانایی در تعبیر واژه­های ساختگی بی‏معنی داشته باشیم.

در تمامی این واژه­ها دو تکواژ همنام به کار رفته بود و معنی این تکواژ­های همنام برای هر یک از آزمودنی‏ها به صورت جداگانه توضیح داده شد. در آغاز، دو واژه که در زبان فارسی وجود دارند و کاملاً معنی­دارند، در اختیار هر سخنگو قرار گرفت و تمامی افراد معنی این واژه­ها را می‏دانستند. سپس، برای هرکدام از این تکواژ­های همنام دو واژۀ ساختگی عنوان شد و بار دیگر از سخنگویان خواسته شد تا بگویند معنی این واژه­ها با توجه به دو واژه­ای که پیش­تر ذکر شد، به کدام مورد نزدیکتر است. در اینجا آزمودنی­ها می­توانستند پاسخ خود را به دو صورت عنوان کنند؛ یا واژه­ای که در اختیار آن­ها قرار داشت از لحاظ معنایی به یکی از دو واژۀ معنی­دار پیشین شبیه بود، یا آنکه تعبیر معنی این واژه برای آن­ها دشوار بود و در نهایت، از پاسخ «نمی­دانم» استفاده می­کردند. نکتۀ جالب توجه این بود که سخنگویان اساساً جعلی بودن این واژه­ها را تشخیص نمی‏دادند و سعی می‏کردند واژۀ ساختگی موردنظر را در قالب معنی یکی از دو واژۀ پیشین به کار ببرند. با توجه به آنچه گذشت، فهمیدن اینکه افراد نخست تکواژ­های زبان را درک می­کنند و سپس، به معنی کلّ واژه می­رسند یا آنکه نخست معنی کلّ واژه را درمی‏یابند و سپس، به معنی اجزاء سازنده­اش پی می‏برند، شاید چندان دشوار نباشد. سخنگویان زبان فارسی با آنکه می­دانستند معنی تکواژ­های موجود در هر واژۀ ساختگی چیست، باز هم قادر به درک معنی آن واژه نبودند. این نکته می­تواند تأییدی بر این واقعیت باشد که افراد در بسیاری از موارد نمی­توانند از جمع معانی اجزاء سازندۀ واژه­ها به درک معنی کلّ واژه برسند. حال، پرسش این است که چرا آزمودنی‏ها نتوانستند از طریق قیاس با واژه­های معنی­دار به درک معنی کلّ واژه دست یابند؟ در واقع، این همان مسأله­ای است که در دیدگاه واژه­بنیاد مطرح می‏شود و در اینجا ناکارآمد است. علت این امر را می‏توان با در نظر گرفتن دیدگاه ادراکی تبیین کرد. ما در بخش نتیجه‏گیری به تحلیل نهایی این مسأله خواهیم پرداخت.

  1. نتیجه­گیری

با تکیه بر رویکرد ادراکی، در ارتباط با آنچه در بخش تحلیل داده‏ها ارائه شد، می‏توان گفت که سخنگویان زبان در هر مورد بافت A یعنی بافت زبانی را در اختیار داشتند، امّا فاقد بافت B و بافت C مربوط به هر واژه بودند. به عبارت دیگر، وقتی واژه­ای ساختگی در اختیار سخنگوی زبان قرار می­گیرد، تنها بافت A  یعنی واژه را در اختیار دارد؛ حال آنکه بافت B که موقعیت تولید واژه است و مهمتر از آن، بافت C که اطلاعات پیشین افراد از این واژه­ها است در اختیارشان نیست. تمام آزمودنی­ها در این پژوهش از میان افرادی انتخاب شدند که دارای تحصیلات عالی غیر زبان­شناسی بودند و علت چنین انتخابی این بود که آزمودنی‏ها اطلاعات تخصصی زبان‏شناختی در باب مفاهیمی نظیر «تکواژ» و «واژه» ندارند و همین امر به پژوهشگران کمک می­کرد تا شیوۀ تعبیر فارسی­زبانان از واژه­ها را به درستی دریابند.

همان‏طور که گفته شد، گزینۀ «نمی­دانم» نیز در اختیار آزمودنی‏ها قرار داده شد، امّا میزان استفاده از این گزینه در میان سخنگویان چندان زیاد نبود. چنین به نظر می‏رسد که از آنجا که آنها بافت B و بافت C را در اختیار ندارند، نمی‏توانند دریابند که دو واژة آخر از هر گروه، ساختگی و اساساً فاقد معنی‏اند. به عبارت دیگر، اگر سخنگو در ذهن خود اطلاعاتی را از پیش دربارۀ ماهیت معنایی واحد زبانی به هر شکلی داشته باشد، می‏تواند معنی­دار بودن آن واحد زبانی را نیز تشخیص دهد. به عنوان مثال، اگر واژه­ای نظیر «شیبیتوخ» در اختیار سخنگوی زبان فارسی قرار بگیرد، به این دلیل که از پیش، اطلاعاتی را در ذهن خود ثبت کرده­ مبنی بر اینکه این واژه به صورت کلّی، و اجزاء آن نیز در درون واژه بی­معنی‏اند، سریعاً اعلام می کند که این کلمه در زبان فارسی وجود ندارد. در واقع، عدم وجود واحد معنی­دار در زبان، افراد را به این نتیجه می‏رساند که کلّ واژه بی­معنی است. این مسأله در نمونه­های واژه­های ساختگی در پژوهش حاضر صادق نبود، زیرا هر یک از اجزاء سازندۀ واژه­های ساختگی به تنهایی معنی داشتند. همین امر سخنگو را دچار مشکل می­کرد، آن هم به این دلیل که با آنکه درک کاملی از تکواژ­های تشکیل­دهندۀ واژه داشت، نمی‏توانست معنی کلّ واژه را تشخیص دهد. قیاس این واژ­ه­ها با دو واژۀ معنی­دار پیشین نیز راهگشای حل مسأله نبود و در نهایت، سخنگویان اعلام می­کردند که نمی‏دانند این واژه­ها را در کدام یک از دو دستۀ واژه­های معنی­دار پیشین قرار دهند و در واقع، امکان تعبیر درست واژه‏ها برایشان وجود ندارد.

بر اساس آنچه که در این پژوهش مورد بررسی قرار گرفت، می­توان دست کم به دو نتیجة عمده دست یافت؛ نخست آنکه به نظر می­رسد، سخنگویان زبان فارسی معنی تکواژهای سازندۀ واژه­ها را از رهگذر تعبیر معنی کلّ واژه درمی‏یابند. به عبارت دیگر، فارسی­زبانان نخست معنی کلّ واژه را درمی‏یابند و سپس، از طریق همین تعبیر، به معنی تکواژهای موجود در این واژه دست پیدا می‏کنند. به عبارت دیگر، فرایند تعبیر معنایی از طریق تجزیه‏پذیری واژه رخ می‏دهد. بر این اساس، می‏توان گفت که ظاهراً ما به شیوه‏ای قیاسی و از کل به جزء، به تعبیر معنی واژه‏های زبان دست می‏یابیم؛ دوم، چنین می­نماید که رویکرد ادراکی در مورد چگونگی تعبیر واژه‏های زبان فارسی از کارایی لازم برخوردار است و اطلاعات بافت A، بافت B و بافت C به تعبیر واژه­های زبان فارسی و تکواژهای همنام موجود در آن کمک می­کند.

 

تعارض منافع

نویسندگان پژوهش حاضر تعارض منافع ندارند.

سپاسگزاری

بدینوسیله از تمام افرادی که به ما در انجام این پژوهش یاری رسانده­اند، صمیمانه تشکر می­کنیم.

 

[1].  morpheme

[2]. compositional

[3]. homonym

[4]. Perceptual approach

[5]. Panini

[6]. F. Bop

[7]. S. W. Jones

[8].  American Structralism

[9]. Katamba & Stonham

[10]. Aronoff

[11]. Haspelmath & Sims

[12]  .morpheme-based

[13]. word-based

[14]. form-meaning

[15]. non-concatenative

[16]. Schule

[17]. meta-knowledge

[18]. Evans

[19]. perception

[20]. inference

[21]. interpretation

 

Anvari H.(2002). A Concise Dictionary of Language. Thran: Sokhan. [In Persian]
Gussenhoven, C. (2011). Sentential prominence in English. In M. van Oostendorp, C. J. Ewen, E. Hume, & K. Rice (Eds.), The Blackwell Companion to Phonology, (Vol. 5) (pp. 2778–2806). Malden, MA: Wiley-Blackwell
Haspelmath, M & Sims, A. (2010). Introducing Morphology (2nd ed.).   London: Hodder Education.
Katamba, F & Stonham T. J. (1993). Morphology: Palgrave Modern Linguistics. Basingstoke, England: Macmillan.  
Lieber, R. (2004). Morphology and Lexical Semantics. Cambridge: University Press.        
Lieber, Rochelle (2009). Introducing Morphology. Cambridge: University Press.
Pritchard, D. (2014). What is this thing called Knowledge?. London: Routledge.
Najafi, A. (2016). Fundamentals of Linguistics and its Application in the Persian Language. Tehran: Niloofar. [In Persian]
Sabzevari, M. (2012). The Explanation and Analysis of Semantic Relations in Exocentric Compound Nouns in Standard Persian. Critical Studies in Text & Programs of Human Studies. 12 (1), 45-61. [In Persian]
Sabzevari, M. (2013). The Semantic Transparency and opaqueness of Compound Nouns in Persian from a Cognitive View. Jostarhaye Zabani. 4 (3), 55-73. [In Persian]
Sabzevari, M. (2017). A Study on different types of Polysemy from a Cognitive Approach in Standard Persian.  Jostarhaye Zabani. 9 (3), 251-271. [In Persian]
Schulte, M. (2015). The Semantics of Derivational Morphology A Synchronic and Diachronic Invstigation of the Suffixes – age and –ery In English. Germany: BoD Books on Demand.
Safavi, K. (2013). An Introduction to Semantics. Tehran: Sooreh Mehr. [In Persian]
Safavi, K. (2017). Text Interpretation. Tehran: Elmi. [In Persian]
Sharifi, Sh. (2012). A Study of Whole – Word Approach or Seamless Morphology. The 8th Conference on the Linguistics of Iran. [In Persian]
Spencer, A. (1991). Morphological theory: An introduction to word structure in generative grammar (Vol. 2). Oxford: Basil Blackwell. 
Tabataba'i, A. (2007). Persian Morphology. Bokhara. 63, 212-242. [In Persian]